تبليغاتX
:.: سمت خیال دوست:.:

:.: سمت خیال دوست:.:

 

          حکمم از زمین رها شدن نبود

          سرنوشت من خدا شدن نبود

            تو در آینه« شما» شدی ولی

            با منت توان« ما» شدن نبود

             آری آشنا شدن هم از نخست

                             جز به خاطر جدا شدن نبود...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت12:15توسط غزاله | |

 

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی؟

یار شو با من بیمار چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی؟

نه حدیثی کنی از یار چه می پرهیزی؟

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت0:45توسط غزاله |

 

ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز
 پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار

سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است
 آن روز آخرین وصل ،‌و آن وصل آخرین بار

 بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره
 سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار

 دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست
 از عمر ما ندارد ،‌دیگر نصیب تکرار

 آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم
 چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار؟

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت0:41توسط غزاله | |

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست      عاشق بی سروسامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم وتدبیری نیست     خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدین سانم وتدبیری نیست    چو توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

+نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت0:23توسط غزاله |

 

تنها تو را ستودم,
آنسان ستودمت كه بدانند مردمان

محبوب من, به سان ِ خدايان ستودني ست

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت0:17توسط غزاله |

 

بنشین, مرو, که دردل شب, در پناهِ ماه

   خوش ترزحرف عشق و سکوت و نگاه نیست

      بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

          یک دم ,کنار دوست نشستن گناه نیست        

 

             بنشین مرو صفای تمنای من بببین

                امشب چراغ عشق دراین خانه روشن است

                   جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

                         بنشین, مرو ,مرو که نه هنگام رفتن است

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت11:25توسط غزاله |

 

من تمنا كردم
 كه تو با من باشي
 تو به
من گفتي
 هرگز
,هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مراغصه اين
"هرگز" كشت

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت11:23توسط غزاله |

از باده ی نيست سر خوشم ، سرخوش و مست  
 بيزارم و دلشكسته ،‌ازهر چه كه هست
 من هست به نيست دادم ، افسوس كه نيست
 در حسرت هست پشت من پاك شكست

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت1:15توسط غزاله |